نیکانیکا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 24 روز سن داره

نیکا، هدیه قشنگ خدا

رسیدن به بزرگ ترین آرزو

روز یکشنبه 19 آذر بود که بابایی همش از سر کار زنگ میزد و میگفت برو بی بی چک بگیر و منم به خیال خودم که فکرمیکردم خبری نیست گفتم باشه میرم ساعت 6 با مامان جون رفتیم داروخونه بی بی چک گرفتیم بعد مامان جون رفت خونه عمه جونی ولی من به مامان جون گفتم میرم خونه،تو دلم آشوب بود  اومدم خونه نمازم و خوندم بعد با یه بغضی که تو گلوم بود رفتم به سجده و گفتم خدا جون اگه جوابش مثبت باشه شکرت منفی ام باشه بازم شکرت. خلاصه از بی بی چک استفاده کردم دیدم جواب مثبت باورم نمی شد شکه شده بودم  نمیدونستم چی کار کنم سریع زنگ زدم عمه جونی گفتم 2 تا خط تشکیل شده عمه جیغ زد و گفت دیوونه یعنی مثبت  ولی من باورم نمیشد،عمه جون گفت زود بیا بریم آزمای...
30 آبان 1391

ورود من و تو به خونمون

عزیز مامان روز دوشنبه 17 تیر ماه 92 ساعت 11 صبح بود که بابایی و عمو محمود اومدن دنبال من وتو و مامان معصوم وکارای ترخیصمون و انجام دادن. نیکای عزیزم اگه یه روز مجبور باشم انتخاب کنم بین دوست داشتنت یا نفس کشیدن از آخرین نفسم استفاده میکنم تا بهت بگم دوست دارم ساعت 1 بعداظهر بود که به خونمون رسیدیم، جوجوی مامان همه(باباحاجی-باباولی-مامانجون-عمه جونی-محدثه جونی-زندایی جون-دایی علی)منتظر اومدن ما بودند، بابا جون زحمت کشیدند گوسفندی برای سلامتیمون قربونی کردند.  من و بابایی با هزاران بوسه و ذوق فراوان دخمل کوچولومون و که شما باشید وارد خونمون کردیم حالا دیگه ما یه خونواده ی 3 نفری هستیم.  قربون دخمل كوچولوم برم كه با عر...
6 مرداد 1391