رسیدن به بزرگ ترین آرزو
روز یکشنبه 19 آذر بود که بابایی همش از سر کار زنگ میزد و میگفت برو بی بی چک بگیر و منم به خیال خودم که فکرمیکردم خبری نیست گفتم باشه میرم ساعت 6 با مامان جون رفتیم داروخونه بی بی چک گرفتیم بعد مامان جون رفت خونه عمه جونی ولی من به مامان جون گفتم میرم خونه،تو دلم آشوب بود اومدم خونه نمازم و خوندم بعد با یه بغضی که تو گلوم بود رفتم به سجده و گفتم خدا جون اگه جوابش مثبت باشه شکرت منفی ام باشه بازم شکرت. خلاصه از بی بی چک استفاده کردم دیدم جواب مثبت باورم نمی شد شکه شده بودم نمیدونستم چی کار کنم سریع زنگ زدم عمه جونی گفتم 2 تا خط تشکیل شده عمه جیغ زد و گفت دیوونه یعنی مثبت ولی من باورم نمیشد،عمه جون گفت زود بیا بریم آزمای...



